»آخرین مطالب سایت
وبسایت رسمی مولانا عبدالصمد غیاثی
برداشتی از سوره یوسف

برداشتی از سوره یوسف


در سوره ی یوسف واقعه ی مفصل یک پیغمبر جلیل القدر یعنی حضرت یعقوب که پدر و پدر بزرگ وی و پسرش نیز پیغمبر بوده است ذکر می گردد ، که از هر مرحله ی این واقعه این حقیقت واضح می گردد که وی نه عالم الغیب بوده و نه متصرف و مختار ، لهذا سزاوار پرستش و صدا کردن هم نیست . او سالیان درازی از جدائی فرزندش غمگین و آزرده خاطر بود ، لیکن از حال او با خبر نبود و جدائیش به وصال تبدیل نشد . (جواهر القرآن)

پرسش: چرا داستان حضرت یوسف فقط در سوره یوسف و به ترتیب بیان شده و در تمام قرآن بار دوم از آن یادی نشده است؟

پاسخ: یکی از حکمتهای بیان داستان حضرت یوسف به ترتیب می تواند این باشد که تاریخ نگاری نیز فن مستقلی است و در این، برای اهل فن هدایات ویژه ای وجود دارد، که در بیان آن نباید آنقدر اختصار بکار رود که اصل مطلب فهمیده نشود و نه آنقدر با طول و تفصیل بیان گردد که خواندن و یاد گرفتنش مشکل و ملال آور باشد چنانکه از بیان این داستان قرآنی کاملا واضح می باشد.

دیگر اینکه: در بعضی روایات آمده است که یهود جهت امتحان به آنحضرت صلی الله علیه و سلم گفتند که اگر تو پیامبری راستین هستی به ما بگو که آل یعقوب علیه السلام چرا از کشور شام به مصر رفتند، و داستان حضرت یوسف از چه قرار است؟

در پاسخ به آن بوسیله ی وحی این داستان کامل نازل گردید که بزرگترین معجزه و گواهی برای نبوت آنحضرت صلی الله علیه و سلم قرار گرفت زیرا آنحضرت صلی الله علیه و سلم أمّی محض بود که در تمام عمر در مکه اقامت داشت نه از کسی تعلیم گرفت و نه کتابی خواند باز هم تمام وقایع را که در تورات مذکور بود درست و صحیح نشان داد بلکه اضافه بر آن چیزهائی بیان فرمود که در تورات از آنها یادی هم نبود، و در ضمن بعضی احکام و هدایات نیز وجود دارد. (معارف القرآن)

پرسش: چرا خداوند این قصه را أحسن القصص نام گذاشت؟

پاسخ: این داستان از اینجهت أحسن القصص نام گذاشته شد که در آن دو مسأله بسیار مهم واضح می گردد ۱- غیر از الله هیچکس عالم الغیب نیست ۲- غیر از الله هیچ کس متصرف و مختار نیست و تمام مخلوقات در مقابل قضا و قدر الله عاجز و ناتوانند، یا اینکه این داستان از عبرت ها و نصیحت ها و حکمت ها لبریز است. (جواهر القرآن)

پرسش: علت اینکه برادران یوسف، او را در چاه انداختند چه بود؟

پاسخ: علتش این بود که حضرت یعقوب، یوسف و برادر تنی اش بنیامین را از بقیه بیشتر دوست داشت؛ لذا، برادران یوسف بر وی حسد بردند و خواستند با از بین بردن وی توجه پدرشان را برای خود خالص بگردانند.

پرسش: مراد از برهان در آیه « وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ» چیست؟

پاسخ: حضرت جعفر صادق رضی الله عنه می فرماید: مراد از برهان نبوت است، که خداوند آن را در قلب یوسف نهاد و بدینوسیله او را از گناه بازداشت. قاضی ثناء الله رحمه الله می فرماید: از همه اقوال این قول به نظر من درست تر است. (تفسیر مظهری)

پرسش: این واقعه ی حضرت یعقوب و حضرت یوسف علیهما السلام بر چند احوال مشتمل است؟

پاسخ: شیخ القرآن مولانا غلام الله خان در تفسیر جواهر القرآن می نویسد: این واقعه بر پانزده احوال مشتمل است که به شرح زیر می باشند:

مرحله اول: از «إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ» تا « آیَاتٌ لِلسَّائِلِینَ (۷)» حضرت یوسف خواب خود را برای حضرت یعقوب تعریف کرد و او راهنمائی کرد که خواب خود را برای برادران خویش تعریف نکن.

 مرحله دوم: از « إِذْ قَالُوا لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ (۸)» تا « وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ (۱۸)» برادران یوسف او را از پیش پدر با یک بهانه بردند و در چاه انداختند و پیراهن خون آلود وی را پیش پدر آوردند و گفتند: یوسف را گرگ خورد. همه ی این کارها را انجام دادند؛ اما، حضرت یعقوب از حقیقت حال آگاهی نداشت.

مرحله سوم: از « وَجَاءَتْ سَیَّارَهٌ (۱۹)» تا « وَکَانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ (۲۰)» یک کاروان از مدین به مصر می رفت گذرشان بر این چاه افتاد یوسف علیه السلام را از چاه بیرون آورده به مصر بردند و آنجا فروختند؛ اما، یعقوب علیه السلام که پیغمبر خدا بود از این نقل و انتقال فرزندش خبر نداشت.

مرحله چهارم: از « وَقَالَ الَّذِی اشْتَرَاهُ (۲۱)» تا « وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ (۲۱)» عزیز مصر یوسف علیه السلام را خرید و به خانه بر و به همسرش گفت که به خوبی با او رفتار کند.

 مرحله پنجم: از « وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» تا « إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخَاطِئِینَ (۲۹)» همسر عزیز مصر بر یوسف علیه السلام فریفته می شود و می خواهد او را به گناه مبتلا سازد؛ لیکن، خداوند با توفیق خود او را نجات می دهد در همین حال عزیز مصر می رسد و بعد از دریافت حقیقت همسر خود را مقصر و حضرت یوسف را بی گناه می داند.

مرحله ششم: از «وَقَالَ نِسْوَهٌ فِی الْمَدِینَهِ» (۳۰) تا  «لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِینٍ (۳۵)» این واقعه در شهر مشهور شد که همسر عزیز مصر از غلامش کار بد می طلبد، همسر عزیز وقتی این را شنید جهت به دام انداختن یوسف، یک دعوتی ترتیب داد و زنان شهر را دعوت کرد وقتی از اینجا هم ناکام شد جهت نجات از بدنامی یوسف را بدون جرم به زندان انداختند.

مرحله هفتم: از«وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیَانِ» تا «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ (۴۲)» دو نفر از درباریان پادشاه همزمان با یوسف علیه السلام در زندان داخل شدند، آنان خواب دیدند و یوسف علیه السلام خواب آنها را تعبیر کرد، البته قبل از تعبیر خواب مسأله توحید را برای آنها بیان نمود.

مرحله هشتم: از «وَقَالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ» تا «وَفِیهِ یَعْصِرُونَ (۴۹)» پادشاه مصر یک خواب دید و از درباریان خواست که آن را تعبیر کنند، آنها از تعبیر این خواب عاجز ماندند و گفتند: این از خواب های متفرقه و از پریشان حالی است. از میان آنان همان زندانی که آزاد شد و دوباره به دربار راه یافت، به یاد یوسف افتاد، به پادشاه گفت: به من اجازه بده که در زندان بروم تا تعبیر خواب شما را بیاورم، او اجازه یافت در زندان پیش یوسف علیه السلام رفت خواب را تعریف کرد، یوسف علیه السلام آن را تعبیر نمود، تعبیر را برای پادشاه بیان کرد.

مرحله نهم: از «وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ» (۵۰) تا «وَکَانُوا یَتَّقُونَ (۵۷)» پادشاه مصر بعد از شنیدن تعبیر به علم و فضل ، فهم و فراست یوسف علیه السلام اعتراف نموده فورا حکم آزادی او را از زندان صادر کرد؛ اما، یوسف علیه السلام حاضر نشد قبل از اینکه برائت و پاکدامنی او بر همگان واضح گردد از زندان بیرون بیاید، همه زنان حتی زن عزیز مصر نیز اعتراف نمود که یوسف پاک و بی گناه است ، بعد از آن حضرت یوسف از زندان بیرون آمد و پادشاه او را مشاور خاص خود و وزیر دارائی گردانید.

حضرت یوسف علیه السلام از زندان بیرون آمد و به مقام وزارت رسید؛ اما، حضرت یعقوب علیه السلام از غم فراق و جدائی یوسف لحظه شماری می کند، قبلا هم نمی دانست که فرزندش در زندان است، اکنون هم نمی داند که وی به مقام بلندی رسیده است.

مرحله دهم: از «وَجَاءَ إِخْوَهُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ» (۵۸) تا «وَعَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ» (۶۷) زمانی که خشک سالی مملکت را فرا گرفت فرزندان یعقوب علیه السلام نیز جهت گرفتن گندم به مصر روی آوردند، یوسف علیه السلام آنها را شناخت؛ اما، آنها وی را نشناختند، یوسف علیه السلام برادرانش را تأکید کرد که مرتبه دیگر حتماً برادر کوچکتر خود را بیاورند و به کارگران دستور داد که سرمایه شان را در خرجین های شان بگذارند، وقتی که برادران به خانه برگشتند از پدر شان درخواست کردند که بنیامین برادر کوچکتر شان را همراه آنان بفرستد در غیر اینصورت سهمیه اش کم می شود، یعقوب علیه السلام نخست قبول نکرد و آنها را یاد آوری نمود که در مورد یوسف علیه السلام هم گفتید که ما حتما او را حفاظت می کنیم؛ لذا، نمی توانم به شما اعتماد کنم، ولی بعدا از آنها عهد محکم گرفت که غیر از بلای آسمانی که بیاید حتما بنیامین را باخود برگردانید.

مرحله یازدهم: از «وَلَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» (۶۸) تا «إِنَّا إِذًا لَظَالِمُونَ» (۷۹) این بار بنیامین نیز همراه است و یازده برادر مطابق با رهنمود پدر، از دروازه های مختلف شهر وارد شدند و نزد یوسف علیه السلام رسیدند، یوسف علیه السلام جهت نگهداشتن برادر تنی خود بنیامین برنامه ریزی کرد و پیمانه خویش را در وسایل بنیامین پنهان نمود، برادران به سوی وطن بازگشتند که ناگهان به اتهام سرقت توقیف شدند و بعد از بازرسی پیمانه را از وسایل بنیامین خارج نمودند؛ لهذا، او را بازداشت نمودند. برادران هرچه فریاد و زاری کردند که او را آزاد کند؛ اما، بی فایده بود.

مرحله دوازدهم: از «فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا» (۸۰) تا «إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ» (۸۷) در آخر همه برادران نا امید شدند یک گوشه جهت مشوره نشستند برادر بزرگ تر گفت: چون من با پدرم با خدا بستم که او را با خود می آورم لهذا شما بروید و ماجرا را برای پدر تعریف کنید من از اینجا تکان نمی خورم تا زمانی که پدر به من اجازه ی بازگشت بدهد یا خداوند راهی پیدا کند و بنیامین آزاد گردد. نُه برادر دیگر به وطن برگشتند و تمام ماجرا را برای یعقوب علیه السلام تعریف نمودند، وی این را نیز سازش برادران قرار داد، در حالیکه برادران در این ماجرا تقصیر نداشتند. از اینجا معلوم می گردد که حضرت یعقوب علیه السلام علم غیب نداشت ، و مرتبه سوم نیز فرزندانش را به مصر فرستاد و فرمود: در مورد یوسف و برادرش تلاش و جستجو کنید و از رحمت خداوند نا امید نباشید.

مرحله سیزدهم: از «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ (۸۸) تا «وَأْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» (۹۳) اکنون بار سوم است که برادران نزد یوسف حاضر می گردند و با الحاح عرض می کنند که این سرمایه ی کم ما را بپذیر و در عوض آن گندم ما را کامل بده و بر ما صدقه کن، یوسف علیه السلام وقتی که این سخنان پر درد را از برادرانش شنید نتوانست بیش از این خود را پنهان نگهدارد، بنابر این خود را معرفی کرد، تمام برادران به تقصیر خویش اعتراف نمودند و عذر خواهی کردند حضرت یوسف نیز بنابر شفقت و مهربانی پیغمبرانه عفو عمومی را اعلان فرمود و برادران را به وطن فرستاد تا با تمام اهل و عیال به مصر بیایند.

مرحله چهاردهم: از «وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ» (۹۴) تا «إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» (۹۸) زمانی که کاروان فرزندان یعقوب همراه با پیراهن یوسف از مصر خارج شدند خداوند به ذریعه ی وحی به یعقوب علیه السلام خبر داد و او به نوه هایش که آنجا بودند گفت: اگر شما مرا به نقصان عقل نسبت ندهید من می گویم که امروز بوی یوسف به مشام من میرسد وقتی که کاروان به کنعان رسید برادر بزرگتر پیراهن یوسف را بر چهره ی پدر بزرگوارش انداخت که در نتیجه بینائی اش که بر اثر کثرت گریه ضعیف شده بود به حالت قبلی بازگشت.

مرحله پانزدهم: از «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى یُوسُفَ (۹۹) تا «وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» (۱۰۱) حضرت یعقوب علیه السلام با همه اهل و عیالش به مصر رسید، حضرت یوسف علیه السلام با احترام و اکرام کامل از آنان استقبال نمود و آنها را به منزل خود برد، پدر و مادر و تمام برادران در مقابل یوسف تعظیم بجا آوردند و خواب یوسف علیه السلام راست درآمد. (جواهر القرآن)

 

نظر بدهید!!!

نظر شما برای “برداشتی از سوره یوسف”

قالب وردپرس